تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯

سلام به همه ی دوستای خوبم

مفتخرم که به وب من واردشدید

اینجا خـط خـطیـ هـای یـهـ روانــیهـ

وبلاگم قانونی نداره

نظراتتون هم محترمه

تاریخ ایجاد وبلاگم 17 خرداد هستش

تلگرام من

@dark_angel187

اینستاگرام من

@fatiw187

شمارو به خوندن مطالب دعوت میکنم


http://uupload.ir/files/me7w_photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B8-%DB%B0%DB%B6-%DB%B0%DB%B2_%DB%B2%DB%B0-%DB%B2%DB%B2-%DB%B0%DB%B0.jpg






♥ دوشنبه 17 خرداد 1395 ساعت 12:58 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید

اما کسی نبود... اما کسی ندید...]

 

از خواب می پرم، از گریه ی زیاد

از یک پرنده که خود را به باد داد

 

از خواب می پری از لمس دست هاش

و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش

 

از خواب می پرم می ترسم از خودم

دیوانه بودم و دیوانه تر شدم

 

از خواب می پری سرشار خواهشی

سردرد داری و سیگار می کشی

 

از خواب می پرم از بغض و بالشم

که تیر خورده ام که تیر می کشم

 

از خواب می پری انگشت هاش در...

گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...

 

از خواب می پرم خوابی که درهم است

آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است

 

از خواب می پری از داغی پتو

بالا می آوری... زل می زنی به او...

 

از خواب می پرم تنهاتر از زمین

با چند خاطره، با چند نقطه چین

 

از خواب می پری شب های ساکت ِ

مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!

 

از خواب می پرم از تو نفس، نفس...

قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...

 

از خواب می پری از عشق و اعتماد!

از قرص کم شده، از گریه ی زیاد

 

از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!

از بوی وحشی ات لای لباس هام

 

از خواب می پری با جیر جیر تخت

از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...

 

[از خواب ها پرید در تخت دیگری

از خواب می پرم... از خواب می پری...

 

چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم

از خواب می پری... از خواب می پرم...]


http://uupload.ir/files/mup1_picsart_12-14-11.50.50.jpg

♥ سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 06:45 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

شعر می گویم و گُه روی ورق می آید

از همه زندگی ام بوی عرق می آید

خواب خوش بودم و سردردِ پس از بیداری ست

عاشقی چیز قشنگی ست... ولی تکراری ست

چشم بی حالم در کاسه ی خون افتاده

رختخوابم جلوی تلویزیون افتاده

ریشه ام سوخته و کهنه شده ته ریشم

نیستی پیشم و بهتر که نباشی پیشم!!

زنگ من می زندت با هیجان در گوشی

باز هم گم شده ای در وسط خاموشی

خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن

بی تفاوت وسط گریه شدن یا خنده

می کشد سیگاری یک شبح بازنده

بی هدف بودم در مرثیه ی رؤیاهام

ناگهان یک نفر آهسته به من گفت:

«سلام... »
چشم وا می کنم و پیش خودم می بینم:

دختری تنها بر صندلی ماشینم

خسته ام از همه کس، از همه چیز از من و تو...

دخترک می گوید زیر لب، آهسته:برو...


http://uupload.ir/files/rtpy_picsart_01-13-03.05.08.jpg

♥ سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 03:38 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

نکند ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ » ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ« ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ

ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ

ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ !

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ » ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ «

ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ

ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ

ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ

ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ

ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ

ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ !

ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ

ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ

ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ ...

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ

ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ ...

 #سید_مهدی_موسوی

http://uupload.ir/files/wkdx_picsart_02-05-02.56.54.jpg

♥ سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 10:33 ق.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

مثل دیوانه زل زدم به خودم

گریه هایم شبیه لبخند است

چقدَر شب رسیده تا مغزم

چقدَر روزهای ما گند است!

من که مفتم! اگرچه ارزانتر !!

راستی قیمت شما چند است؟!

 

از تو در حال منفجر شدنم

در سرم بمب ساعتی دارم

شب که خوابم نمی برد تا صبح

صبح، سردرد لعنتی دارم

همه از پشت خنجرم زده اند

دوستانی خجالتی دارم !!

 

قصّه ی عشق من به آدم ها

قصّه ی موریانه و چوب است

زندگی می کنم به خاطر مرگ

دست هایم به هیچ، مصلوب است!

قهوه و اشک... قهوه و سیگار...

راستی حال مادرت خوب است ؟!

 

اوّل قصّه ات یکی بودم

بعد، آنکه نبود خواهم شد

گریه کردی و گریه خواهم کرد

دیر بودی و زود خواهم شد

مثل سیگار اوّلت هستم

تا ته ِ قصّه دود خواهم شد

 

مادرم روبروی تلویزیون

پدرم شاهنامه می خواند

چه کسی گریه می کند تا صبح؟!

چه کسی در اتاق می ماند؟!

هیچ کس ظاهرا ً نمی فهمد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند!!

 

دیدن ِ فیلم روی تخت کسی

خواب بر روی صندلی و کتاب

انتظار ِ مجوّز ِ یک شعر

دادن ِ گوسفند با قصّاب!!

- «آخر داستان چه خواهد شد؟!»

خفه شو عشق من! بگیر و بخواب!!

 

مثل یک گرگ ِ زخم خورده شده

ردّ پای به جا گذاشته ات

کرم افتاده است و خشک شده

مغز من با درخت کاشته ات!

از سرم دست برنمی دارند

خاطرات ِ خوش ِ نداشته ات

 

سهم من چیست غیر گریه و شعر

بین «یک روز خوب» و «بالأخره»!

تا خود ِ صبح، خواب و بیداری

زل زدن توی چشم یک حشره

مشت هایم به بالش ِ بی پر!

گریه زیر پتوی یک نفره

 

با خودت حرف می زنی گاهی

مثل دیوانه ها بلند، بلند...

چونکه تنهاتر از خودت هستی

همه از چشم هات می ترسند

پس به کابوسشان ادامه نده

پس به این بغض ها بگیر و بخند

 

ساده بودیم و سخت بر ما رفت

خوب بودیم و زندگی بد شد

آنکه باید به دادمان برسد

آمد و از کنارمان رد شد!

هیچ کس واقعا ً نمی داند

آخر داستان چه خواهد شد!

 

صبح تا عصر کار و کار و کار

لذت درد در فراموشی

به کسی که نبوده زنگ زدن

گریه ات با صدای خاموشی

غصّه ی آخرین خداحافظ

حسرت ِ اوّلین هماغوشی

 

از هرآنچه که هست بیزاری

از هرآنچه که نیست دلگیری

از زبان و زمان گریخته ای

مثل دیوانه های زنجیری

همه ی دلخوشیت یک چیز است:

اینکه پایان قصّه می میری...



http://uupload.ir/files/2elz_picsart_03-29-04.40.50.jpg


♥ سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 03:07 ق.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!

این چندمین شب است که خوابم نبرده است

 

رؤیای « تو » مقابل « من » گیج و خط خطی

در جیغ جیــــغ گردش خفـّاشهای پست

 

رؤیای « من » مقابل « تو » - تو که نیستی!-

[ دکتر بلند شد... و مرا روی تخت بست ]

 

دارم یواش واش... که از هوش می رَ...رَ...

پیچـیده توی جمجمه ام هی صدای دست

 

هی دست ، دست می کنی و من که مرده ام

مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!

 

یا علم یا که عقل... و یا یک خدای خوب...

- « باید چه کار کرد ترا هیچ چی پرست؟! »

 

من از...کمک!...همیشه...کمک!...خسته تر... کمک!!

[ مامان یواش آمد و پهلوی من نشست ]

 

- « با احتیاط حمل شود که شکستنیـ ... »

یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!


http://uupload.ir/files/00h6_picsart_03-29-04.15.13.jpg


♥ سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 02:58 ق.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

در خانه‌ی من عصر غم‌انگیز بدی ست

در پشت بهارها چه پاییز بدی ست

از مهر و محبت شما می‌ترسم

ثابت شده است عاشقی چیز بدی ست



http://uupload.ir/files/1fp3_picsart_01-13-02.50.29.jpg


♥ سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 ساعت 01:28 ق.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

امروز سعی کردم تلاش کنم حالم خوب باشه

به هر قیمتی و هرجوری که میتونم

همش با خودم میگفتم

خدا همه ی کلمه هایی که گفته نشدنُ میشنوه،

 همه چیزایی که دیده نمیشنُ میبینه،

 همه زخمای غیر قابل تحملُ  شفا میده ،

 ایمان داشته باش و قوی باش!

خدارو چه دیدی شاید همه چی درست بشه

هنوز یه ساعتم نگذشته بود

فکر و خیالت بم حمله کردن

میدونی چه حالی کردم؟

احساس کردم بغض تو گلوم گیر کرده و نفسم بالا نمیاد

احساس میکردم

دنیا با این عظمتش تصمیم گرفته بشه آینه دق من

حس میکردک الان وقتشه بمیرم

میخواستم آسمونو هم بالا بیارم

تلخ شدم

دچار آدمی ام که نمیخواهد راه چاره ام باشد

امروز دنیا به وسعت بزرگی اش

مرا نیمه جان کرد

http://uupload.ir/files/9qq3_picsart_01-13-02.45.14.jpg


♥ دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 ساعت 11:28 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

چجوری دل میبُری وقتی من بیقرارتم

تو خیلی وقته نیستی و باز کنارتم

نرو

من نمیدونم با این همه خوبی چرا بدی

تو راجع به جدا شدن حرف نمیزدی

نرو

دقیقه ها،شقیقه هامو سفید کردن

شقیقه هام همیشه باعث سردردن

کاش بازم دقیقه های با تو برگردن


زندگیم تویی که خیلی وقته سوق دادم

حالا که آزادم،دردم اینه عاشق کسی نمیشم

حالا که خیلی وقته از فکرا افتادم

نیستی یادم

باید تو زندگیت یه جورِ بهتری شم

تو با کی دلخوشی که دیگه نیست دل تو پیش مـــن

دوس دارمت،ولی تا کِی همیشه مــــن؟

همیشه من

تو قعر خاطراتم،ولی باهاتم

زنده ام با فکرِ اینکه کی میدی نجاتم



http://uupload.ir/files/y5yk_picsart_12-14-11.41.35.jpg


♥ یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 08:06 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()


شازده کوچولو گفت: «اهلی کردن» یعنی چه؟ 

روباه گفت: این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود. یعنی «پیوند بستن»

- پیوند بستن؟ 

روباه گفت: البته.

مثلاْ تو برای من هنوز پسربچه ای بیشتر نیستی

مثل صدهزار پسربچه ی دیگر

نه من به تو احتیاج دارم و نه تو به من احتیاج داری

من هم برای تو روباهی بیشتر نیستم ، مثل صدهزار روباه دیگر

ولی اگر تو مرا اهلی کنی، هردو به هم احتیاج خواهیم داشت

تو برای من یگانه ی جهان خواهی شد و من برای تو یگانه ی جهان خواهم شد

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم. یک گل هست

که گمانم مرا اهلی کرده باشد...

روباه گفت: زندگی من یکنواخت است.

من مرغ ها را شکار می کنم و آدم ها مرا شکار می کنند.

همه ی مرغ ها شبیه هم اند و همه ی آدم ها شبیه هم اند.

این زندگی کسلم می کند. ولی اگر تو مرا اهلی کنی

زندگی ام چنان روشن خواهد شد که انگار نور خورشید بر آن تابیده است

آن وقت من صدای پایی را که با صدای همه ی پاهای دیگر فرق دارد خواهم شناخت

صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند

ولی صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی از لانه بیرونم می آورد

علاوه بر این نگاه کن! آن جا، آن گندم زارها را می بینی؟

من نان نمی خورم. گندم برای من بی فایده است.

پس گندم زارها چیزی به یاد من نمی آورند

و این البته غم انگیز است!

ولی تو موهای طلایی رنگ داری. پس وقتی که اهلی ام کنی معجزه می شود!

گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند

و من زمزمه ی باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت

اگر دوست می خواهی بیا و مرا اهلی کن! 

شازده کوچولو گفت: چه کار باید بکنم؟ 

روباه جواب داد: باید خیلی حوصله کنی

اول کمی دور از من این جور روی علف ها می نشینی.

من از زیر چشم به تو نگاه می کنم و تو هیچ نمی گویی

زیان سرچشمه ی سوءتفاهم هاست.

اما تو هر روز کمی نزدیک تر می نشینی

پس شازده کوچولو روباه را اهلی کرد

و چون ساعت جدایی نزدیک شد روباه گفت:

آه!... من گریه خواهم کرد

سپس گفت: برو دوباره گل ها را ببین.

این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست

بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی به تو هدیه کنم. 

شازده کوچولو رفت و دوباره گل ها را دید. به آن ها گفت:  

شما هیچ شباهتی به گل من ندارید. شما هنوز هیچ نیستید

کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده اید

روباه هم مثل شما بود

روباهی بود شبیه صدهزار روباه دیگر

ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست. 

و گل ها سخت شرمنده شدند. 

شازده کوچولو باز گفت:  

شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید

کسی برای شما نمی میرد. البته گل هم مرا رهگذر عادی شبیه شما می بیند

ولی او یک تنه از همه ی شما سر است،

چون من فقط او را آب داده ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته ام

چون فقط برای خاطر او کرم هایش را کشته ام (جز دو سه کرم برای پروانه شدن)

چون فقط به گله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده ام.

چون او گل من است. 

سپس پیش روباه برگشت. گفت: خداحافظ. 

روباه گفت: خداحافظ. راز من این است و بسیار ساده است:

فقط با چشم دل می توان خوب دید.

اصل چیزها از چشم سر پنهان است. 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: 

- اصل چیزها از چشم سر پنهان است. 

روباه باز گفت: 

- همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است. 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:  

- همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده ام... 

روباه گفت:  

آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند.

اما تو نباید فراموش کنی: تو مسؤول همیشگی آن می شوی که اهلیش کرده ای

تو مسؤول گلت هستی

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند: 

- من مسؤول گلم هستم.


http://uupload.ir/files/qxmg_picsart_01-13-02.16.16.jpg



♥ یکشنبه 9 اردیبهشت 1397 ساعت 07:35 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

كاش زندگی مثل سوپر ماركت بود

 میرفتی پیش خدا، روبروش وامیسادی، میگفتی

خدایا من واس خاطر فلانی چقد باید بها بدم كه بم بِدیش؟

 بعد میرفتی هرچی داشتی میفروختی،

هرچی داشتی میدادی،

ولی آخرش به اون فلانیِ لنتی میرسیدی!

نه اینكه همه چیتو پاش بدی اما حتی ندونی بهش میرسی یا نه...

http://uupload.ir/files/9lu4_picsart_01-13-02.09.34.jpg

♥ جمعه 7 اردیبهشت 1397 ساعت 07:45 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

قبل از آشنایی با تو خیلی چیزارو درک نمیکردم
مثلا وقتی یکیو میدیدم که از نبود عشقش داره دیوونه میشه
مسخرش میکردم و میگفتم جم کن بابا این نشد بعدی
قحطی آدم نیومده ها بهتر از اون برات پیدا میشه
اما درک نمیکردم بهتر بودن یا نبودن مهم نیست
اومدن یکی دیگه هم هیچوقت مهم نیست
اگه یکیو از ته دلت دوست داشته باشی
اگه واقعا دوسش داشته باشی
بدترین اتفاقی که میتونه برات بیفته
از دست دادنش نبودنش یا رفتنش میشه
وقتی میره به معنای واقعی کلمه دیوونه میشی
دلت برای نگرانی هات و نگرانی های گاه و بی گاهش تنگ میشه
دلت برای اونی که بود و اونی که بودی تنگ میشه
دلت تیکه تیکه میشه و تک تک سلولای بدنت
نسبت به اون احساس نیاز میکنه
هیچوقت درک نمیکردم از دست دادن یه عشق واقعی
تا چه حد میتونه دردناک باشه
ما که عشقمون واقعی بود نبود؟ چرا به اینجا کشید؟
من ارزششو نداشتم؟
باب مارلی میگه

اگه ارزششو داشته باشه تو ازش دست نمیکشی
اگه هم دست بکشی تو ارزششو نداشتی!
نمیدونم جریان چیه هم از منطق متنفر شدم هم از احساس
من فقط دلتنگتم فقط میخوام بغلت کنم و گریه کنم
اونقدر گریه کنم که بمیرم
بعضیا عین یه مرض ناعلاجن
میافتن به جونت نه می تونی فراموششون کنی،
نه اونقد زنده میمونی که به خوشبختی فکر کنی.
یه حفره خالی تو قلبم به وجود اومده
با هیچی پر نمیشه و بدجور جاش درد میکنه
من که همیشه از خدا ، بودن و داشتنتو خواستم
چرا خدا هیچوقت تو مسائل عاشقانه دخالت نمیکنه؟
ب من که رسید اینجوری شد؟
خدایا فقط یه فرصت دوباره یا یه شانس دیگه بهم بده
لطفا برش گردون قسم میخورم با تمام وجودم نگهش دارم
قسم میخورم همه چی خوب میشه


http://uupload.ir/files/pv0i_picsart_01-13-02.29.33.jpg

♥ جمعه 7 اردیبهشت 1397 ساعت 07:16 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

این روزا حالم خوب نیست

خیلی کلافم

اینقدر فکرم مشغوله نمیتونم بخوابم

اینقدر سرم سنگینه همش سرگیجه دارم

اینقدر اعصابم داغونه نمیتونم چیزی بنویسم یا درس بخونم

هر روز بدتر از دیروز میشه

خلاصه اگه چند روز پستی ارسال نشد عذرخواهم حالم خوش نیست

فعلا

http://uupload.ir/files/2pk_picsart_01-13-02.00.55.png



♥ سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 09:56 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

تو از هیتلر بدتری

اون هزارتا آدم رو کشت

آدماییو که ازش متنفر‌ بودن

ولی تو

کسیو که دوستت داشت رو

روزی هزاربار کشتی...

http://www.uupload.ir/files/vj0b_picsart_12-14-11.32.11.jpg

♥ سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 ساعت 10:55 ق.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

لطفا نصف شبی راه نیفتید برید توخواب بقیه....

ممکنه کل روزشون بافکر شما خراب بشه

http://uupload.ir/files/l2z3_picsart_12-14-11.57.51.jpg

♥ دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 ساعت 09:03 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()

من می خواهم زندگی ام بگذرد .

من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم

نه برای این که زندگی را دوست دارم .

"پرویز "حرف های من نباید تو را ناراحت کند .

امشب خیلی دیوانه هستم .مدت زیادی گریه کردم .

نمی دانم چرا فقط یادم هست که گریه کردم و اگر گریه نمی کردم خفه می شدم .

تنهایی روح مرا هیچ چیز جبران نمی کند .

مثل یک ظرف خالی هستم و توی مرداب ها دنبال جواهر می گردم .

پرویز نمی دانم برایت چه بنویسم

کاش می توانستم مثل ادم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم .

کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند .

کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب بدهد

و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند …

آخ تو نمی دانی من چقدر بدبخت هستم .

من در زندگی دنبال فریب تازه ای می گردم

ولی افسوس که دیگر نمی توانم خودم را گول بزنم.

من خیلی تنها هستم

#فروغ_فرخزاد

"از نامه های #فروغ_فرخزاد  به #پرویزشاپور"


http://uupload.ir/files/bm9_picsart_11-18-01.23.51.jpg



♥ دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 ساعت 07:49 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()