تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯ - ♕♛ دوچــرخـهــ ♛♕

دیشب مثل همیشه حالم خراب بود

خواستن برن مهمونی و گفتم نمیام

جیغ و دادا همه رو سرم آوار شد

یکی یکی شرو کردن سرزنش کردن

مامانم گفت خسته شده دیگه نمیتونه تحملم کنه

اون لحظه به مامانم گفتم کاش بمیرم همتون راحت شین

خدا میدونه اون حرف من واقعا از ته دلم بود

مامانم میگه شدی مثل ماتم زده ها

مثل اینایی که یکی از فامیلای درجه یکشون مرده

شدی مثل داغ دیده ها

اوایل که علیرضا رفت

تو شوک بودم ینی هنوزم هستم ولی اون اوایل بیشتر

فکر میکردم میاد

برای همین وقتی خودمو تو اتاقم حبس میکردم فکر میکردن خوبم

فکرمیکردن درس میخونم یا اهنگ گوش میدم یا خوابم

نمیدونستن دختر یکی یدونشون تا جایی که توان داره گریه میکنه

نمیدونستن اینقد هق هق میکنم تا بیهوش میشم و خوابم میبره

مامانم افتاده دنبال دکتر و این درمون گیاهی و ...

نمیدونه اونی ک درمان منه نمیخواد دوای دردم بشه

خلاصه رفتم مهمونی سعی کردم بخندم

ولی اون دختر شلوغ و پر سروصدا الان دیگه خیلی آرومه

بهم میگن بزرگ شدی

من بزرگ نشدم من پیرشدم

رفتم دوچرخه بازی

برای خودم بلند بلند میخوندم خیلی خلوت بود خب

ب این فکر میکردم سرعت بگیرم و برم تو دیوار و بوم پایان

یه پسر بچه تو اون اوضاع منو دید گف چی زدی؟

گفتم هیچی والا دختر عموم گف ویسکی

پسره گف برو از سنت خجالت بکش  -_-

وقتی برگشتم خونه دعوام شد و جلوی جمعیت زدم زیر گریه

خورد شدم دیگه زندگیو نمیخوام

تا اینجا چند راه برای خودکشی انتخاب کردم

یکی با دوچرخه برم تو دیوار

یکی رگ گردنمو دوس دارم بزنم

یکی هم با قرص

قبلا اولین گزینم پرتاب از ارتفاع بود

راستی اون از دخترای ضعیف ک اینکارا رو میکردن خیلی بدش میومد

چیشد من تبدیل به یه چنین دختری شدم؟


http://uupload.ir/files/i2d1_4.jpg

♥ دوشنبه 17 اردیبهشت 1397 ساعت 08:28 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()