دیروز اصلا برام هیجانی نبود

برعکس مامانم که کلی استرس داشت

کاملا ریلکس تا یه ساعت قبل تولد خوابیدم

اگه بیدارم نمیکردن بازم میخوابیدم

آسمون به شدت گرفته بود

یه صداهایی میداد

انگار اینقد عصبانیه میخواد یکیو بکشه

وقتی بارون شروع به باریدن کرد

بی توجه به آرایشم و لباسم و ...

رفتم زیر بارون

دلم میخواست خیس خیس بشم

ولی خب زشت بود دیگ

با اینکه سه چهارم تولد به عکس گرفتن

و یه سوم دیگش به خوردن گذشت

ولی خب در کل بد نبود

اینکه همشونو با هم میدیدم خیلی خوب بود

اینکه 4 تاشونو میدیدم که کنارم وایسادن

که خیلی قشنگ میخندن و خیلی شادن

دلم میخواست بغلشون کنم و بگم خیلی دوستتون دارم

احساس میکنم الناز و نازنین و فاطمه و انسیه

بهترین دوستایی هستن که میتونستم تو زندگیم داشته باشم

خیلییی سعی کردم شاد باشم

تا تونستم سعی کردم بخندم و دیوونه بازی در بیارم

ولی خیلی سخته یهو یه غم عمیقی بین خنده هات آزارت بده

یهو دلت بگیره و وقتی داری میخندی بغض کنی

که هزار تا فکر بیاد تو سرت و بگی لعنت به این دنیای مزخرف

نمیدونم فردا چی میشه

یا پس فردا

ولی هنوز دارم ادامه میدم

تا چی بشه ...


http://uupload.ir/files/sehc_199.png


♥ یکشنبه 23 اردیبهشت 1397 ساعت 05:15 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()