گوشه ای از اتاقم مینشینم

عکس هایت را می آورم و یکی یکی قربان صدقه اشان میروم

لبخندی بر چهره زرد و بیحالم نقش میبندد

قطرات اشک یکی پس از دیگری از چشمان خسته ام جاری میشوند

به موسیقی پخش شده دل میسپارم

"چای داغی که دلم بود به دستت دادم

آن قدر سرد شدم از دهنت افتادم"

دست از ادبی نوشتن برمیدارم

منو چه به این حرفا

خاطراتت یکی یکی میاد تو ذهنم

امسال دفتر خاطرات نخریدم

خودت گفتی وقتی تو هستی نیازی ندارم با دفترم درد و دل کنم

خودت گفتی تو هستی با اونا آروم نشم

صدات میپیچه تو گوشم

خنده هات که باهاشون حرص منو در میاوردی

آره آره همونایی ک میگفتم عه عه زشته اینطوری نخند

گریه م شدت میگیره زشته کسی نباید صدامو بشنوه

وقتی اسم این پست رو گذاشتم بی تو

یاد قبلنا افتادم وقتایی که فکر میکردم تا آخر عمرم دارمت

یاد صدات این روزا بدجوری دیوونم میکنه

دارم همه چیو با صدای تو میخونم عجیبه نه؟

یادته هروقت دلم برا صدات تنگ میشد وقت و بی وقت ازت ویس میخواستم؟

همیشه ازت میخواستم برام شعر بخونی؟

آخه عاشق شعر شدم اون شبی که برام فریدون مشیری خوندی

" بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم.."

رفتنتم داره منو شاعر میکنه

من همون آدمی بودم که یه ذره هم احساس نداشت

همونی که دور قلبش و احساساتشیه دیوار بلند کشیده بود

اونی که میخواست تا آخر عمرش عاشق نشه

"تو با قلب ویرانه ی من چه کردی!"

http://uupload.ir/files/jtjb_img_20180303_212837_098.jpg

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینi عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!


♥ جمعه 17 فروردین 1397 ساعت 06:26 ب.ظ توسط Fatemeh .ツ نظرات()